http://almatavakollll.blogfa.com/post/2251
در اتاق روبرویی ام پسر جوانی پشت میز شیکش می نشیند. اگر او را توی خیابان ببینید ، مخصوصا با کوله پشتی اش و لباس های نیمه اسپرتش باور نخواهید کرد که مدیر یک انتشارات بسیار بزرگ است.انتشاراتی که چهار – پنج ساختمان دارد و حدود چهارصد کارمند. پسر آنقدر جوان است که شما هیچ کدام از حرف هایی را که زدم باور نخواهید کرد.او این روزها مدیر من است.پسری که نه کت و شلوار می پوشد،نه در این محفل ادبی و آن محفل فرهنگی دیده می شود .او صبح تا شب پا به پای کارمندانش کار میکند.گاهی جلسه هایش از هفت صبح شروع می شود تا نه شب.می خواهم بگویم اولین برخورد من و او به ماه ها قبل برمی گردد. در نمایشگاه کتاب دولا شده بودم روی چند کتاب شگفت انگیز و متفاوت و با هیجان آنها را ورق می زدم و به خودم می گفتم : مگر امکان دارد چنین کتاب های خوبی در این مملکت چاپ شود؟
یکی زد پشتم و گفت : فلانی مدیر انتشارات است.
برگشتم و نگاهش کردم.
ماجرا کات خورد تا این روزها که با شگفتی نشسته ام و مقدمه ی کتاب های نوجوانمان را می خوانم. نام مستعاری دارد که با آن می نویسد.یک جای ماجرا از اندوه بزرگی نوشته که بینهایت تلخ است...
صبح ها گاهی هست و گاهی نیست و عصرها فلانی به آن یکی می گوید دکتر در حال نوشتن کتاب است....
و من پشت میزی می نشینم که دوستش دارم. روز اولی که کارم را شروع کردم به خودم گفتم این همان میزی است که باید برایش گلدان بخرم.
می دانید که هرجا می روم این وسوسه هست ویک جواب راسخ: صبر کن.
اما این میز انگار چیز دیگری است.پنجره دارد.و کسی روی آن دولا نمی شود.
روز اول که آمدم هرچه خواستم در اختیارم گذاشتند و تا امروز کسی از من نپرسیده چه کار میکنی.رییس را اصلا ندیده ام!جلسه ای نگذاشته که به من درس اخلاق بدهد.جلسه ای نگذاشته برای تحقیر کسی...و به کارمندانش یاد داده سرشان به کار خودشان باشد.
در این روزها برایم عجیب است که در این اداره همه ی کارها راه میفتد.کسی کسی را نمی پیچاند.کسی در کار کسی دخالت نمی کند.انگار که اروپا باشد مملکت.
من میزم را پیدا کرده ام....میزی برای خودم که دورتادورش هاله کشیده ام و کسی در پی سوراخ کردنش نیست...به زودی میزم پر از گلدان می شود...
گاهی فکر می کنم پسری که در اتاق روبرو می نشیند حتما رییس جمهور خوبی می شود.
برچسب:
نویسنده: یاسین کاشفی