خرید بک لینک

"هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست. اگر باور نمی کنی، چند قدم جلوتر برو.  جاده دیگری باز می شود. تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!"

"نسل من به همه چیز عادت داشت. جنگ، بمباران، موشک باران، سرما، سهمیه بندی نفت و خوراکی ، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر... نسل من به نه شنیدن عادت داشت. اگر می خواستم جاخالی کنم، پس باید همه کارت هایم را بازی می کردم و بعد می باختم. نسل من به مخالفت بزرگانش عادت داشت و نسل من جنگیدن را یاد گرفته بود."

"قرار نیست به هر کس خوبی می کنی پیش تو بماند یا برایت جبران کند، همین خوبی کردن، تو را خوشبخت می کند..."

" تو و زنان سرزمینم یاد گرفته اید که هم کار کنید، هم نان بیاورید و هم سقف بسازید. این خاصیت نسل ماست."


"پستچی" چیستا یثربی مرا با خود برد به سالهای دور. دوره لیسانس. دوره سر گشتگی. آمده بودم تهران.  از خانواده دور بودم. یه چیزایی سر جاش نبود. خیلی چیزها سر جاش نبود. فهمیده بودم یه چیزایی غلطه. یه چیزایی که  تا بحال  حتی به درستی یا غلطیش فکر نمی کردم بس که درستیش بدیهی بود. سر گشته بودم. همه جا سرک می کشیدم  تا درستی رو پیدا کنم. جمعیت امام علی یکی از این جاها بود. نو پابود و نزدیک دانشگاه. یک تنه همایش برگزار می کردم برای حمایت ازشون،  شارمین و زهرا از اعضای اصلیش بودند. یه روز ماه رمضون با چند تا از بچه ها رفتیم خیابون فلسطین. خونه ای که جایگاهشون بود. زهرا برای افطار آش خریده بود. حرف زدیم و اومدیم بیرون. بعد از یه مدتی شارمین از همسرش چیستا یثربی جدا شد و با و جود یه بچه با زهرا ازدواج کرد.دنیای زیبای جمعیت برای من فرو ریخت. قضاوتهای من در مورد سه نفر شروع شد. وقتی کتاب را با اشک تموم کردم فقط به این فکر می کردم که حتی  اگه داستان راست نباشه، هیچ وقت نخواستم دلائل این سه نفر رو بشنوم. هیچ وقت فکر نکردم  که این سه نفر هم دلائل خودشون رو دارن و من حق ندارم اینقدر راحت قضاوتشون کنم. وای که چقدر تو زندگی قضاوتهای نادرست و بی رحمانه می کنیم. 


پی نوشت: بالاخره در سفرهای مشهدم راه رو یافتم، راهی که هنوز بهش پایبندم با تموم سختیهاش و دوریهاش از همونهایی که می شناختم. 



برچسب: پستچی چیستا یثربی,پستچی,پستچی به انگلیسی, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:35

صفحه بندی